ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

153

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

نصرت الدين ابو بكر در آن هنگام در آذربايجان بود يكى از موالى او به نام منگلى خروج كرد و سپاهى گرد آورد و بر آن بلاد دست يافت . ايدغمش از او بگريخت و به بغداد رفت چون به بغداد رسيد خليفه براى ورودش مراسمى ترتيب داد و از او استقبال كرد . ايدغمش تا سال 610 در بغداد ماند . [ در سال 609 محمد بن منگلى را پدرش با جماعتى از لشكريان به بغداد فرستاد تا خليفه را از يارى ايدغمش منصرف سازد . از او نيز استقبال به عمل آمد و او تا سال 610 كه ايدغمش كشته شد در بغداد ماند ] [ 1 ] . ايدغمش كه در سال 608 وارد بغداد شده و مورد اكرام خليفه واقع شده بود از جانب خليفه به امارت قلمرو پيشين خويش به همدان بازگشت خليفه وعده داده بود كه از پى او لشكرها روانه دارد . ايدغمش در نزد سليمان بن ترجم درنگ كرد شايد از سوى خليفه مدد رسد . اين سليمان از امراى ايوانى بود و از تركمانان . در نهان ، منگلى را از واقعه خبر داد . پس او را گرفتند و كشتند و سرش را نزد منگلى فرستادند و يارانش در بلاد متفرق شدند . چون خليفه از كشته شدن ايدغمش خبر يافت ، منگلى را سرزنش كرد . منگلى نيز به سخن خليفه وقعى ننهاد . خليفه نزد سرور او ازبك بن پهلوان فرمانرواى آذربايجان كس فرستاد و او را عليه منگلى برانگيخت . همچنين نزد جلال الدين اسماعيلى صاحب الموت پيام فرستاد و او را به يارى ازبك فراخواند . آنگاه به سردارى غلام خود مظفر الدين سنقر ملقب به وجه السبع لشكرى روانه نمود . و نيز به مظفر الدين كوكبرى بن زين الدين على كجك صاحب اربل و شهرزور پيام داد كه با لشكر خود حاضر آيد و سركردهء همه آن لشكرها باشد . چون لشكرها در حركت آمد منگلى بگريخت و به كوه زد و اينان در دامنهء كوه نزديكى كرج [ 2 ] فرود آمدند . چون نبرد درگرفت ازبك پايدارى نتوانست و واپس نشست . ياران منگلى باز به كوه فرا رفتند ازبك به خيمه‌هاى خود بازگشت . منگلى كه دلير شده بود بار ديگر از كوه فرود آمد و صفها راست كردند و جنگى سخت درگرفت . اين بار منگلى نتوانست به كوه زند . چون شب فرا رسيد پاى به گريز نهاد . اندكى از سپاهيانش از پى او رفتند . و باقى به اطراف پراكنده شدند . سپاه خليفه و ازبك بر آن بلاد مستولى شدند . جلال الدين پادشاه اسماعيلى را از آن بلاد آنچه را كه در آن استقرار يافته بود ، بخشيدند . باقى را ازبك بن جهان پهلوان در تصرف آورد و آن را تسليم اغلمش از موالى برادرش نمود . منگلى به ساوه رفت . ميان او و شحنهء ساوه دوستى بود . چون از آمدن او خبر يافت يافت به استقبالش رفت و او را به شهر در آورد و به خانهء خود برد در آنجا سلاحش را بگرفت و خواست بر او بند برنهد و نزد اغلمش فرستد . منگلى از او خواست كه خود او را بكشد و نزد

--> [ ( 1 ) ] ميان دو قلاب از متن ساقط بود . از ابن اثير ( وقايع سال 609 ) افزوده شد . [ ( 2 ) ] متن : كوج .